پانوشتانه

یک سری خاطره ها معلق اند...هستند اما نیستند انگار، تا اون لحظه ای که بعد از ۲۰ سال یه اتفاق شاید نه چندان مرتبط، دوباره یادت می اندازت شون ..مثل سه شنبه ای که برم خونه ی خاله برای دیدن پدرم...کیانوش نوه ی خاله ام که باید ساعت چهار و نیم از کلاس زبان ش میومده تا ساعت شش  و نیم هنوز نیومده باشه و رضا(پدر کیانوش) با پدر من و من بریم دنبال ش، دم زمین فوتبال محله و بعد سر کلاس ش که آیا ساعت دو تا چهار کیانوش سر کلاس حاضر بوده یا نه؟

کلاس چهارم بودم فکر کنم ،نیکو *، دوست ، فامیل دور و هم کلاسی و هم بازی م بعد از مدرسه به زور من و خواهر کوچیکم رو  برد خونه شون که نمی دونم چی چی رو به من نشون بده...ساعت دوازده مدرسه تعطیل شد و ما فکر کنم  تا غروب اون جا بودیم ،وقتی اومدیم خونه بابا  دم در بود می خاست بره جایی ...

سه شنبه دیدن نگرانی رضا یه دفعه گرمی سیلی که اون روز خوردم رو یادم آورد  ...خیلی واضح دوباره تونستم نگرانی تو چشمای بابا رو که توی زنگ زدن ش به بیمارستان ها و پلیس و دوست و آشنا حالت مستاصلانه هم گرفته بود، ببینم...

چه قدر زمان می بره تا بتونیم معنای تک تک اتفاقاتی رو که برامون افتاده ،واقعن درک کنیم نه به اندازه ی فهم اون لحظه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نیکو  هم بازی دبستان م بود که خونه های آبا و اجدادی مون ته یه کوچه بن بستی (که حالا اسم پسر عموم اسم کوچه است) بود ..ته کوچه یه باغ همیشه در بسته بود که راز بزرگ ما بود و...من ونیکو شیطون ترین موجودات مدرسه و کلاس بودیم واسه همین یکی مون مبصر صف بود یکی مبصر کلاس که یک هفته در میون جا به جا می شدیم،یه لکه رو گردنم است که جای گاز گرفتن نیکو واسه اینه که من سر صف آروم نمی شدم..پدرش یکی از معلم های سرشناس بابل بود و خانواده ی خیلی خوبی داشت ،دختر خیلی زرنگ و درس خون و البته شیطونی بود ... ما منتقل شدیم به تهران و دوستان بچه گیم دور شدند، می دونستم که دانشگاه قبول شد و ازدواج کرد، تهران بود ..یه بار حدودن ده سال پیش تو عروسی پسر عموی باباش که نوه خاله ی مادر من می شد دیدم ش، اصلن اون نیکو نبود ،ضعیف و لاغر ..از اون چشم های قوی ش هیچ خبری نبود،می گفتند ازدواج موفقی نداشته....سه سال پیش خلاص شد..بهتره بگم خلاص کرد خودش رو ...می گفتند که گفته: اگر جدا بشه آبروی خانواده اش میره...

چه قدر زمان می بره تا این همه فکر داغون و مسخره رو بگذاریم کنار؟

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

مانیا جان حق با تو. ازدواجهای ناموفق آدم رو داغون می کنه. و راهی هم برای جبرانش نيست. آبرو ...؟!؟ چه مسخره. انسانها نیمتونن سالم زندگی کنن که آبروشون نره. این چه مفاهیم مسخره ای !؟! است که همیشه باهاش درگیریم. نه که بعضيها خون مردم رو تو شيشه کردن و هر جور تونستن مردم رو چاپيدن، راست راست هم راه ميرن و فکر آبرو رو نمی کنن که هيچی افتخار هم ميکنن. بدبخت بيچاره زن و شوهرهای جوان که نشناخته با هم ازدواج می کنن تا آخر هم بايد بسوزند و بسازند که يک وقت جدا نشن آبروشون بره.

امير

من بر خلاف نميدانم خيلی عزيز فکر ميکنم نسل ما داره کم کم خودشو خلاص ميکنه از قيد سوختن و ساختن.اميدوارم البته اين منجر به از آن طرف بوم افتادن نشه

ارميتا

سلام مانيا جان خيلی زيبا بود تبريک ميگم...راستی منم اپ کردم خوشحال ميشم نظرت رو بدونم موفق باشی

آرزو علوی

متنتو خوندم يه جوری شدم...چيزی برای ‌گفتن ندارم... ............................................. خيلی سعی کردم چيزی بنويسم اما نشد. حرف حساب جواب نداره....

شب نويس

هر چند دیر اما بیشتر بخاطر دیدار هست : با نام رضا به سينه ها گل بزنيد با اشک به بارگاه او پل بزنيد فرمود هر زمان گرفتار شديد بردامن ما دست توسل بزنيد ميلاد شاه بيت لطيف غزل دلنشين آفرينش امام رضا (ع )بر شما مبارک باد مهدی

سپيده

من از اين نوشته خيلی ترسيدم.

مهرنوش سعادتی

هر چقدر که زمان بگذره خاطرات تلخ و شيرين از ما فاصله می گيرن اما فراموش نمی شن! جدايی سخت تر از اين کلماتی که تو نوشتی می گذره و زندگی با کسی که مشکل داری چنان داغون می کنه که ترجيح می دی دردها و سختی های تنهايی رو بچشی! اميدوارم طعم هيچ يک را نچشی.

دانش

بعضی ها به اين کار می گن، حفظ اصالت ها.