هی نگو کتابت را بخوان!

بگو چه گونه " جهالت " بخوانم

وقتی که سرب داغ در معده ام ميريزند؟

حالا هر چه قدر کشش " کوندرا " !

من خودم ديوانی از نادانی و ناتوانيم

وقتی که فصل تازه نگاه تو آغاز می شود.

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آتنا

سرب داغ وووووووووووووووووواااااااااااااااايييييييييی...

امیر

جهالت رو اندازه جاودانگی يا بار هستی دوست ندارم!ولی امان از فصل تازه نگاه.دلت خوش!

الهام

و اگر فصل تازه نگاه آغاز نشود چه...

mersad

سلام شعر خيلی قشنگی هست واقعا مفهوم داره...راستی اهنگتم خيلی من دوست دارم يه موقه هايی من با اين اهنگ کلی حال می کردم ...موفق باشی

شملک

زيبا بود مخصوص اين قسمتش :من خودم ديوانی از نادانی و ناتوانيم وقتی که فصل تازه نگاه تو آغاز می شود.

شملک

آهنگ ايليا هم حرف نداره

محمد شمخانی

سلام . الان فرصتی دست داد که لااقل صفحه ی نخست وبلاگت را بخوانم و هم از آن لذت ببرم و هم با خودم انتقادهايی به آن بکنم . آره می شود از گفتار فاصله گرفت . می شود شعر گفت و به سويه های کليشه ای زبان توجه نکرد . و بالاخره می شود فضای درون و بيرون ذهن را با يک سری تمهيدات به هم پيوند داد . شعرهايی که از من و در دو پست اخيرم خواندی حداقل مربوط به ده سال و بلکه بيشتر و پيشتر است . حالا تو خودت داوری کن که چقدر برای اين گونه شعرگفتن هم دير شده است . نمی دانم . فقط می دانم که در همين دنيای به ظاهر کوچک اينترنت هم الگوها و مناسبات خوبی هست برای باليدن و بزرگ شدن شعر . و تنها وقتی به دست می آيد که از حرف های دم دست و تعريف و تعارف های گاه و بی گاه يک عده بگذريم . بهرحال هر کمکی که لازم باشد و از دست بنده برآيد ، بی دريغ انجام می دهم .