حرفی نیست

"ح" دوست ماست...

هجده تیر ماه بود که "ه" برادر "ح" را برده بودند، دور هم بودیم یکی چیزی گفت بقیه همه خندیدیم...دیدم "ح" به خودش گفت: "ه "را گرفته اند ،من چرا می خندم؟!

حکایت این روزهای من است،با هر خوشی که در دلم می آید فوری یادم می افتد که هنوز برادرانم،هنوز خواهرانم گرفتارند.

حالا ماه هاست پسر ها را که می بینم در دلم می گویم: مواظب خودت که هستی؟

 حالا انگار سال هاست چیزی از خودم را دورتر جا گذاشته ام .

حالا انگار مادر همه ی سهراب ها منم، خواهر همه ی نداها ...

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مائده

سلام گلم...خوبی؟؟برات آرزوی بهترین ا رو دارم...موفق باشی خانومم[قلب][ماچ][گل]

عمو اروند

دو هزار و پانصد سال است که گرفتار این مقوله‌ایم.

مائده

بهارهای شگفتی در راهند فردا ، گلی می شکفد که بادها را پرپر می کند! [گل][گل]

فاطیما

سلام وبلاگ قشنگی داری خوشحال میشم به منم سر بزنی موفق باشی بای[گل]

فاطیما

سلام وبلاگ قشنگی داری خوشحال میشم به منم سر بزنی موفق باشی بای[گل]

مادمازل ايكس!!

چرا يك پست جددي نميذاري خانوم؟؟ از مينيمالهاي قشنگ و نابت...؟؟[لبخند]

تبرستان

ورژن جدید فرهنگ لغت مازندرانی تبرستان فعال سد

مائده

دود می خیزد دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از ژرفای دریای بی خبر بر تن دیوارها طرح شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید چشم می دوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید تا بدین منزل پا نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گر چه می سوزم از این آتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام تیرگی پا می کشد از بام ها : صبح می خندد به راه شهرمن دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن [گل][گل]