باز هم مرداد

در  آفتاب داغ مرداد 

آن زمان که تو

بر بلندترین بام شهر

خفته

در آغوش زنی

شهوت را

به فریاد

تکرار می کنی

 

او

ایستاده بر پا

پای بلندترین چوبه ی دار

آزادی را

(برای تو)

آخرین خواهش

 زمزمه می کند

...

/ 39 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد امين

سلام... ساده مینویسید اما فوق العاده واقعا قلم خوبی دارید خيلی خوشحال ميشم که خواننده ی هميشگی ی وبلاگ کوچيک ما باشيد و همش نظرات قشنگتون رو در مورد وبلاگمون بگيد خواننده ی هر دو وبلاگمون باشید ... البته خواننده ی هميشگی ... مثل ما که خواننده ی هميشگی شمایم . موفق و سر افراز باشيد ... عيدتون مبارک ... www.tapeshe-eshgh.persianblog.ir www.sedaye-paye-baran2.persianblog.ir

¤••●··´`·..·جز تو هیچی نمی خوام.·´`·..·●•▪·¤

... يادش بخير ديروز ها كنار هم مينشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشينم و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن و چه زجر آور است زندگي در اين رزهاي تنهايي و بدون تو.... اي كاش بودي و صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون تو گفتي بعد از من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كن...(سلام عزيزم خوبی ؟ مرسی پیشم امده بودی راستی من بعد از مدت ها اپيدم بدو بـــدو بياهم تولده هم روز پدر )

شيوا

مان مانی کجايی ؟؟ بابا دستی به کيبورد ببر تنبلف ... دلم تنگ شده ......

محمد امين

سلام ... شما لطف کرديد و به وب من سر زديد اما ... اما گفتيد که :‌شما و نسل شما از هر واژه ای که معنای جنگ بده بيزاريد ... اما شما چشماتون رو بستيد ... هيچ کس از جنگ خوشش نمياد ... هیچ کس ... هيج به اين توجه کرديد که نعمت زستن رو شما از خدا داريد و یاران خدا ؟ چشمانتان رو باز کنيد ... انکار حقيقت شهيد ؛ انکار خداست ... شهيد و شهادت بوی جنگ نميده ... شهادت بوی زندگی ميده ... بوی عشق ... راستی :‌ما جنگ رو شروع نکرديم ... ما بايد ۱ سری عاشق توی جنگ پيدا بشه که از من و شما و ناموس ما و قرآن دفاع کنه ؟‌ خيلی از ما توی خواب هستيم ... از خواب بيدار شيم .... خوشحال ميشم که جوابتون رو دريافت کنم ... معذرت ميخوام که اگر احیانا کمال ادب رو در گفتارم رعايت نکردم ... پيروز و سر بلند باشيد ... بييايم همه با هم از خواب بيدار شويم ... چشم ها را بايد شست .... جور ديگر بايد ديد ...

دختر ساروی

درود بر مانيای دل کوک.... خيلی دوست دارم...متفاوتی متفاوت..

▪•●¤.·´`·.»جز تــو هیچی نمی خوام«.·´`·..·¤●•▪

خداي را, در دنياي درونم گويي لحظه ي ديگري در پي نخواهد آمد... هر ثانيه درون من، ثانيه ی پايان جهان است… آنگاه که تو، تنها تو مرا از بار خويشتن رها کنی، من حتی سايه ام را با خود خواهم برد... من همه ی دلتنگی هايم را با خود خواهم برد... آنگاه که تنها تو مرا از من برهانی، همه ی دلبستگی هايم را با خود خواهم برد... درتاريکی بی انتها نوری را ديدم ودويدم به سوی ابديت.. دستی از دور، پشت مه، بر ديواری سنگی، بی وقفه، نگاهم را نقش می زد... =» سلام عزيزم من اپديتم بيا بهم بگو که تو هم با من موافقی که مرگ پايان زندگی نيست ؟ يا نه ؟ مرسی منتظرتم «=