و اين چنين بودن م آغاز شد....

من شاهکارم

شاهکار پدر

برجای مانده در  رحِمِ مادرم

در آن نيمه شبِ سردِ اواخرِ دی ماه

آن چنان سرد که پدر را تابِ رها شدن از آغوشِ گرمِ مادر نبود

و هوسِ بی قرارِ "شدن" در من بی تابی می کرد

و گفت : بنام مانيا

مثلا يعنی جاودانه

تا هوس پدر جاودانه شود در من!

/ 56 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیزده بدر

سلام مثل اين زياد خوندم يه جورايی کليشه ای هست ...

آرش عليزاده

دوباره سلام! اين به شمال بيچاره چه ربطي داره ... راستي بديهه خوب مي گوييد!

hamidreza

نه...اين حوس پدر نيست.اين افشره جاويدان دو هم آغوشی ،روح مانياست که جاودانه کرد نامش را.مبارک باشه.

O.H.L

سلام .ممنونم که به من سر زدی .... آپم ... منتظر آپ شدنت هستم

a.l

ادامه کامنت قبلی * در استتارِ آن‌ترفندي‌ به‌ كار رفته‌، به‌ پشت‌ و وارونه‌، ته‌ِ صندوقچه‌ بود. چند دفترچه‌ و مركب‌دان‌ و شيشه‌ي‌ جوهر و قلم‌ روسي‌ و كتاب‌ِنوحه‌ي‌ تركي‌ و ديوان‌ِ شعر ايرج‌ ميرزا، روي‌ سفيدي‌ِ پشت‌ آن‌ چيده‌شده‌ بود. بيرون‌ از طبيعت‌، آيا چيزي‌ زيباتر از آن‌ آفريده‌ شده‌؟ چنين‌رازناك‌ و سِحرآميز؟

a.l

ادامه کانت قبلی*بوي‌ِ خيس‌ِ باران‌ در روز، و صداي‌ شكستن‌ِ رعد در شب‌، جشن‌ِ سپيدِپولك‌ريزان‌، با رقص‌ِ درختان‌ِ آلوچه‌ در باد، چيدمان‌ِ آجري‌ِ چهار ديوارِخانه‌، در رژه‌ي‌ سفال‌ها، نرده‌هاي‌ چوبي‌ِ باغ‌، باران‌ ريزِ پاييزي‌ وچنارستان‌ِ پرآشيان‌ِ كلاغ‌، سنگفرش‌ِ كناره‌ي‌ چاه‌، آينه‌ سنگي‌ وجاسفيداب‌ِ صدفي‌ِ مادر، با من‌ از گونه‌هاي‌ سفيد و شرم‌ِ سرخ‌ِ اومي‌گويند! من‌ كه‌ هرگز او را در خلوتي‌ آشكار با پدر نديدم‌، شايدمي‌ديدم‌ و حالي‌ام‌ نمي‌شد! پس‌ از كجا ورقلمبيدم‌ و زيرِ دلش‌ چمبك‌زدم‌ و پس‌ افتادم‌؟ تصوير آن‌ زن‌ِ برهنه‌، نقاش‌ِ تردستي‌ كه‌ روي‌ كاغذِمومي‌ آفريدش‌. با دو كفترِ سفيد، با بال‌هاي‌ جمع‌ شده‌ روي‌ سينه‌، كه‌به‌ وقت‌ِ نگاه‌ِ دزدانه‌ به‌ چشم‌هايم‌ نوك‌ مي‌زدند. آن‌ پوست‌ِ كشيده‌ي‌صاف‌، روي‌ شكم‌ و گودي‌ِ حلزوني‌ِ ناف‌، جنگل‌ِ سياه‌ِ سه‌گوش‌ در دِلتاو سراشيب‌ِ برفي‌ِ پاها! در مِجري‌ِ پدر، با بدنه‌ چوبي‌ و چِفت‌ آهني‌، بامن‌ از رازي‌ در پرده‌ مي‌گفت‌. رنگ‌ِ غالب‌ِ تصوير، اُخرايي‌ بود. تمام‌ قدو كشيده‌، با موهاي‌ قهوه‌اي‌، كه‌ پس‌ِ پشت‌ گوله‌ شده‌ بود. ادامه در کامنت بعدي

a.l

چند خط از رمان سينما که البته بخشي از آن هرگز چاپ نشد!: لحظه‌هاي‌ ناب‌، شكل‌هاي‌ حلزوني‌ و بارِ يادمان‌ِ حسي‌ مي‌گيرند،پوسته‌ي‌ زمان‌ را مي‌شكنند و عطرِ تجربه‌ را در فضاي‌ آن‌ مي‌پراكنند.ادامه در کامنت بعد

elahe

حرف نداشت!همين

بي نام

پدرتون با اين كار باعث خوشحالي خيليها شد.