اندیمشک،خلیل، جشنواره

(سفر به جنوب به بهونه ی جشنواره ای بود که خسرو توی اون شرکت کرده بود و برای من  تنهایی بود ..نه آشنایی به فضای داستان نویس ها و نه علاقه مند به جایی که رقیب دریای من بود....)

 

****************************************************

 

من شمالی ام و برام همه چی یعنی دریا و دریا و...

 

سفر به اندیمشک اولین سفر من به جنوب بود ..به جایی که شنیدم که "دریاش یه چیز دیگه ست" و دلم برای دریای خودم سوخته و هچ وقتِ هیچ وقت نخاستم قبول ش کنم...

 

از سفر به اندیمشک حالا بغض هایی که قورت دادم خوب یادم میاد ...

مثل وقتی که یک نفر اون بالا  گفت: ما همه یه داستان مشترک داریم :داستان جنگ ...و من وسط بغضی که نمی شد باز بشه فکر کردم که واسه نزدیک شدن باید یه اشتراکی باشه و شاید اگه اون اشتراک یه درد باشه به هم نزدیک تر باشیم تا شادی مشترک یا خاطره ی مشترک و...

 

و یا جایی که تابلوی دهلران رو ببینم و یاد اسحق بیفتم که اون جا خابید و دیگه بیدار نشد....اسحق اولین تجربه م از مرگ بود ...با دوچرخه ش می اومد دنبالم دم در مهد..اسفند هفت ساله گی م یه روز با مادر رفتیم خونه ی عمو ، جایی که اسحق تو حیاط ش نبود تا هی دنبالم کنه برای بوسیدن م و من هی جای بوسه هاش رو پاک کنم و اون دوباره دنبال م کنه ..و اون قدر بازی رو ادامه بده که مادر از بالا بیاد پایین و برگردیم خونه....اما به جای اسحق از بالکن ببینم که خاله هام(از تهران) تو کوچه ی تنگ خونه ی عمو اومدند و وسط کوچه یکی شون از حال رفت...و بدونم که خاله م از تلویزیون اسم اسحق رو شنیده و نفهمم که چرا همه ناراحت اند...اسحق قرار بود شب برسه (گفتند قراره جسد ش رو بیارند) ...از مادر خاستم وقتی رسید بیدارم کنه ....و صبح که بیدار شدم هی ازش بخام تعریف کنه که اسحق چی جوری شده بود و هی پیش خودم فکر کنم که "انگار روی یه ویلچر اورده باشندش و  اون خابیده باشه "و بفهمم که دیگه اسحق این جا نیست و یه جای دور اون بالاهاست و بعد از  اون شب ،تو فکرم هی تمام نردبون ها رو به هم سری کنم و فکر کنم که حتمن این جوری می رسم به اسحق....

 

دریای جنوب رو ندیدم  و هنوز برای من خزر تنها دریاست ..

 

سفر به اندیمشک ، سفر به یه شهر مهربون بود...جایی که مردم ش حتمن دریا رو دوست دارند و یه روز نگران این بودند که نتونند کنارش بشینند و آواز بخونند....

 

مردمی که می دونم با هاشون تو دو تا چیز اشتراک دارم: دریا و جنگ

 

 

*************

پا نوشت: بعد از این که از اندیمشک اومدیم تصمیم داشتم چیزی بنویسم ، چیزی که فکر کنم این ها نبود اما حالا ام روز بعد از یک ماه چیزهایی که تو ذهن م مونده  همین ها هستند و البته یه هم سفر عزیز...

/ 25 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خلیل رشنوی

سلام قبلن درياچه تان زيارت شده . ولي تابستون ؟؟نمي دونم چي ميشه. واقعن ن م ي د و نم

سعید

این بار وقتی ابراهیم اسحق را به مذبح برد توانست سرش ببرد و دیگر هیچ ترس و لرزی نبود که دیگر هیچ ایمانی نبود شاید !

رند عالم سوز

اندی+مشک!! مشک آن است که خود بگوید نه آنکه اندی بگوید!!

خلیل رشنوی

با سلام پيشنهاد جديد بنده براي دوستان داستان نويس . لطفن بخوانيد ... با سپاس

مردی که نان می خورد!

دریا و جنگ هر دو برای من هم پر از خاطره هست... همه بچه های نسل ما (بچه های دهه 50) جنگ را به بدترین شکلش تجربه کردند. فرقی نمیکنه کجای این سرزمین بودند اما هرجا که بودند معنی آژیر قرمز، تابلوی بطرف پناهگاه،ساخت یه پناهگاه 40 متری در حیاط 100 متری مدرسه، صدای انفجار بعد از آژیر، اضطراب شکسته شدن دیوار صوتی، از دست دادن جوان در جبهه، سرباز گیری، صف نفت و مرغ و کره و همه چی ، رفتن توی یه اتاق برای گرم نگهداشتن خونه ، افسردگی و نبودن هیچ جور تفریح اونهم در بهترین و قشنگترین سن یعنی کودکی و نوجوانی و هزاران هزار هدیه دیگه جنگ را خوب می فهمند.

مردی که نان می خورد!

جوانهای دهه 50 دریا را در بهترین روزهای زندگیشون فقط خرابه ای دیدند که ایستادن کنارش هم جرم بود! من معتقدم نه قدیمی تر ها و نه جدیدیها هیچکدوم مثل بچه های سوخته دهه 50 جنگ رو لمس نکردند و اثرات و بدبختیهاش در وجودشون رخنه نکرده. بزرگترها گذرونده بودند دوران نیازشون رو و کوچیکترها هم هنوز نیازی نداشتند که روی هوا بمونه. تمام دلخوشی ما اوشین شنبه شب ها بود و آینه چهارشنبه شب ها. نوجوانی ما همینها بود. همه با کمی تفاوت همینطور بودند. فکر می کنم اینها کمی بیشتر از لمس کردن باشه. یه چیزی تو مایه های گذروندن یا هرچی...