داستان بس،دروغ بگو!

آري،داستان هايت مرا به خواب برده

 

در خواب، من پری زادۀ خوش نوای دريا 

تو خوبروی خسته، خفته بر ساحل

 

خيره به سِحرِ لبخندت 

توانِ بی تو بودنم نيست

 

صدايم ارزانيِ جادوگرِ پليدِ درياها

پايِ رسيدن به تو را می طلبم

 

آغوشت حقيقتی عريان است :

مجسمه ای بيش نيستي، دروغی !

 

و من

دو پا به جای باله هايم

(ديگر آب خانه ام نيست

خانه بر آب ساخته ام)

و حنجره ای از صدا تهی

 

 

/ 33 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
a.l

**//حلقه نامزدي //** دلم / ميانه چاه و / بوي يوسف مي دهد پيراهنم / بي تو/ نشان قافله اي نيست / در بياباني كه منم / نامت / ميان خطبه و گل / حلقه را به پاي چشم من نشانده اند!/خودتون می دونید سروده کیست!

من

انشاالله غمت ر نبينم

ليدا آيلار

حالا خوبه تو پری زاده ای واون خفته بر ساحل. جای امیدواری هست اینجوری عزیزم...

سلاله

سلام. ولی بعضی از داستان ها هم آدمو بيدار می کنه ...

nirvana

سلام...آغوشت حقيقتی عريان است ...استفاده کردم.

الهام

سلام دوست عزیز ممنون که به ما سر زدی و با آمدنت خونه ئ کوچولوی ما را روشن کردی وبلاگ خوبی داری آفرین و شعر زیبائی بود موفق باشی بازم به ما سر بزن خوشحال می شیم

هرمز ممیزی

سلام/ نادر نادر پور ميگويد: پيکرتراش پيرم و با تيشه خيال / يک شب ترا ز مرمر شعر آفريده ام/

shadi

اشکالی نداشت اگه آخرش شادتر باشه

سندباد

مانیای عزیزم.عالی بود:آغوشت حقيقتی عريان است : مجسمه ای بيش نيستي، دروغی !