خيال

کنار دکه ی روزنامه فروشی ايستاده،سايه ی مرد کناری روی روزنامه ها،اجازه نمیده کلمات رو درست ببينه

 تيتر بزرگ روزنامه ها: انقلاب ،ايران، آزادی

برنامه های فردا رو بايد دوباره مرور می کرد، اول بايد عاطفه رو ببينه و بعد از اون...

...

هل ش دادند توی يه ماشين، چشماش رو که بستند دوباره حواس ش سر جاش اومد،يه پيچ،بوق ماشين کناری،ايستادند؛چراغ قرمز..

به سر گروه چی اومده؟ سراغ اون ها هم رفتند؟

حرکت کرد..مستقيم...چپ ، باز هم چپ....

سراغ نوری هم رفتند؟ دی روز حال ش خوب نبود...می خواست يه چيزی بگه اما دوباره انداخت ش به روز ديگه ای..

صدای در خونه، به نظر بزرگ مياد؛صدای مرد نگهبان: آقا گفتند عصر ميان..

از پله ها می برندش بالا، توی يه اتاق تنهاست، بزرگ نيست ، صدای چيک چيک آب روی کاشی ...صدای آزادی خيلی دور به نظر می رسه...

اون دور دورا ؛تو ذهن ش شايد، يه دختر بچه با صدای خيلی خيلی زير داره می خونه:

خوب و عزيزی   ايران زيبا

پاينده باشی    ای خانه ی ما

...

            ********************************

                    کمر شکسته ی خون برادر است

                                   آن سرو

                   که توفان ها را به تحمل نشسته بود

******************************************

۵شنبه ۲۰ بهمن ۵:۳۰

 می دونم که عقب رفتن و رسيدن به ابتدا نا ممکنه‏ اما جلو رفتن و رسيدن به انتها چي؟؟؟؟

/ 38 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاتوق گوركن ها

جان اون رفتگانت اين آهنگ رو که با لول ۱۰ لود شده رو بردار !!هم نشئه پرونه هم ديگه بابا بسه ديگه!!اصلشو بزار اين چيه آخه انگار از باند اکوی هيئت داره پخش ميشه!!

دجال

همسفر در نوشتنت بايد درود گفت که چنين رندانه نوشته ای و امروز تو کم از ديروز رندان ندارد... محتسب را هيچ نماند اما انسانی چوت حافظ ماندگار شد چرا که رندانه سخن گفت و رندانه پاسخ داد و گر اغراق نباشد قلم و اندیشه ات ماندگاريت را بر نشان خانه ات می بينم.....همسفر هر کس که دل سوخته ی اين خاک باشد می داند جلو رفتن و انتها را همتی باید اگر چه سخت است دشوار ولی دل قوی دار فردا از آن ماست اگر بخواهيم....همسفر دلت شاد آشيانت بی گزند..تا هميشه

پاییز

مانیا جان سلام: متن خیالت جالب بود اما من دلم می خواد در مورد جلو رفتن وبه انتها رسیدن یه چیزی بگم: راستش رفتن وادامه دادن خیلی خوبه مخصوصا اگه رو به جلو باشه اما.. فکر نمی کنی به انتها رسیدن خیلی خیلی سخت باشه؟ مخصوصا اگه وقتی آدم به انتها رسید متوجه بشه هیچی اونی نیست که انتظارشو داشته؟... اونوقت دچارپریشانی و سر خوردگی بدی میشه؟ نمی دونم؟....شاید؟.... آرزوی موفقیت واست دارم. به امید دیدار.

ali

سلام........اگر تو نبودی/لذت نوشتن بر برگهای زرد را نمی آموختم(نزارقبانی)

Jaleh

همه چيز به هدر رفت. !!!!

هرمز ممیزی

با درود بر شما و کمر شکسته آن سرو که توفانها را به تماشا نشسته بود!

بارون

رفتن هميشه رسيدنه...برو می رسی!

احمد شیسی

حقيقت اينه که ما باختيم. ما تمام آرمانهامون رو به روزمرهگی باختيم. و مقصر هيچ کس نبود جز خودمون. ما فقط نگاه کرديم و غر زديم اما هيچ کاری نکرديم. ما به خودمون باختيم

ساروی کیجا

سلام مانيای عزيزم..... اينجا چه قدر قشنگه........دلم وا شد....محشره نوشته هات...مث خودت.....ارزو