باور می کنی؟

دوست دارم

چشمهايت را

وقتی بر چشمانم بسته ميشوند

...

کتاب جهان بسته می شود

تو

هستی

اينجا

در من

و ديگر

هيچ

هيچ

هيچ نمی خواهم

هيچ نمی بينم مگر چشمانت

تا آن زمان که باز می شوند

بی تمنا ...گويا

بر چشمانم

...

برهنه کنارم دراز کشيده ای

و

 نجواکنان ميگويی: دوستت دارم

باور کنم؟؟؟!!!