کنار دکه ی روزنامه فروشی ايستاده،سايه ی مرد کناری روی روزنامه ها،اجازه نمیده کلمات رو درست ببينه

 تيتر بزرگ روزنامه ها: انقلاب ،ايران، آزادی

برنامه های فردا رو بايد دوباره مرور می کرد، اول بايد عاطفه رو ببينه و بعد از اون...

...

هل ش دادند توی يه ماشين، چشماش رو که بستند دوباره حواس ش سر جاش اومد،يه پيچ،بوق ماشين کناری،ايستادند؛چراغ قرمز..

به سر گروه چی اومده؟ سراغ اون ها هم رفتند؟

حرکت کرد..مستقيم...چپ ، باز هم چپ....

سراغ نوری هم رفتند؟ دی روز حال ش خوب نبود...می خواست يه چيزی بگه اما دوباره انداخت ش به روز ديگه ای..

صدای در خونه، به نظر بزرگ مياد؛صدای مرد نگهبان: آقا گفتند عصر ميان..

از پله ها می برندش بالا، توی يه اتاق تنهاست، بزرگ نيست ، صدای چيک چيک آب روی کاشی ...صدای آزادی خيلی دور به نظر می رسه...

اون دور دورا ؛تو ذهن ش شايد، يه دختر بچه با صدای خيلی خيلی زير داره می خونه:

خوب و عزيزی   ايران زيبا

پاينده باشی    ای خانه ی ما

...

            ********************************

                    کمر شکسته ی خون برادر است

                                   آن سرو

                   که توفان ها را به تحمل نشسته بود

******************************************

۵شنبه ۲۰ بهمن ۵:۳۰

 می دونم که عقب رفتن و رسيدن به ابتدا نا ممکنه‏ اما جلو رفتن و رسيدن به انتها چي؟؟؟؟