زمان...

زمان درازی که مرا به توتويِ تو می رساند

 انگار خوابيده در پيچ پيچِ پيچک های شهر ..

و من، خسته از تواليِ پی در پی آن

بی انجام و سر انجام

که از هیچ به هیچ ،راهم می برد

مطلعِ خورشید را به تمنا نظاره می کنم

شاید بر آید

که انتظار به سر آيد

بگو کجا گم شده آواز باران 

که نم نمه هاش به کودکی می خوانَدَم 

آن جا که ده ساله

در کوچه پس کوچه هايِ شهری سبز

بی تکلف مرغابی ها را هی هی می کردم...

*************************************

يه سريالی بود به اسم" خانه ی سبز " (اگر اشتباه نکنم) پسره از توی حلقه ی ازدواج ش به دور و بر نگاه می کرد و می گفت : می خوام ببينم از توی اين، دنيا چه شکليه؟....

حالا من از توی اين حلقه نگاه می کنم و توی يه نمای نزديک اسم ت رو می بينم و توی يه نمای کمی دورتر، همه جا خودت رو...