آري،داستان هايت مرا به خواب برده

 

در خواب، من پری زادۀ خوش نوای دريا 

تو خوبروی خسته، خفته بر ساحل

 

خيره به سِحرِ لبخندت 

توانِ بی تو بودنم نيست

 

صدايم ارزانيِ جادوگرِ پليدِ درياها

پايِ رسيدن به تو را می طلبم

 

آغوشت حقيقتی عريان است :

مجسمه ای بيش نيستي، دروغی !

 

و من

دو پا به جای باله هايم

(ديگر آب خانه ام نيست

خانه بر آب ساخته ام)

و حنجره ای از صدا تهی