درونم که پا می گيری

سبز می شوم

و بودنت

 تجسم طلوع آيه های بهشتی

در مشرق ذهن...

وقتی سياه چالۀ بی عشقی

داشت لحظه های حيات را

يکی يکی سر می کشيد

آمدی به تاراج روزمرگيم

و شعر از تو جان گرفت

و عشق نيز...

تو تکلم سادۀ دوست داشتنی:

آرام و بی دغدغه

سبک مثل نسيم به صورتم که می خوری

دوباره از نوازشت زنده می شوم...