يکی از همين روزهای گرم مرداد ماه بود به گمانم

خبر آوردند که بی گريه بدانيم

و نه حتی جنازه ای که مجال آخرينِ ديدار!

(حالا همهمۀ گنجشکان بر سر درخت

و آن زير گربۀ سياه پوشِ مخملی )

انگار در سرم ،يک و سه و شش و هفت رژه می روند

 

می دانم لب هايش نيمه بسته بود

که کلمۀ آزادی لب ها را به هم نمی بندد

اما اعدام نه!

و او سرشار بود از تکرار و فرياد آزادی...