شب از نيمه ،ساعتهاست گذشته،مانند هميشه با ترس يک کابوس از خواب می پرم، ناخودآگاهم شده گويا که شماره ات را می گيرم، اشغال:بيب،بيب،بيب،بيب..اين آواز لعنتی مانند طنين ناقوس جنگ است برايم! رهايت ميکنم اما تلاش برای نترسيدن بيهوده است،

 وقتی می خواهد خودش را درونت بکند هر اقدامی که می کنی گويا اين ژله را (ترس را می گويم) روی پوست تنت بيشتر باز می کنی ،می گذاری جا باز کند  ،می آيد ،حتی شايد به شکل عزيزترين دوستت يا گربه ملوس خانگی يا ... صدای قدمهايش در تاريکی و تنهايی!چه ترکيب خوبی: ترس، تاريکي، تنهايی.

ياد فيلم اشکها و لبخندها می افتم ؛ ماريا راهبه ای نه چندان سر به راهِ راهبه شدن که راهبه شدن گويا از درون به او رسيدن است و ماريا عاشق طبيعت و صدای آب و چهچهه بلبل و ...، می گفتم ؛ ماريا را برای سرپرستی ۷ فرزند خانواده ای بی مادر با پدری باز نشستۀ سخت و سفتِ قوانين و حکومت نظامی فرستادند، بچه هايِ بد خلق با معلم در اولين شب از صدای رعد و برق ترسيده و به اتاق او پناه بردند که رعد وبرق با آن هيبت بدش برای ماريا پيام آورنده دوستی و مهر با بچه ها بود؛ به آنها آموخت که در هنگام ترس به ياد آرزوهای شيرينشان بيفتند ؛ ۷ آرزو شعری شد، برای من هنوز آوازش يادِ کودکی است: يک ظرف پر ميوه    يک باغ پر گل    پرواز پروانه    آواز بلبل    روی موج دريا تصوير ماه    ديدار آهوی گم کرده راه....

اما من هنوز می ترسم و برای نترسيدنم تنها يک صدا کافيست، شماره ات را دوباره می گيرم، دوباره و دوباره! اين دکمه redial گويا سازنده اش تو را حدس می زده که در تلفن گذاشته!!و باز هم طنين همان آهنگ، از آن متنفرم.

همه چيز بيهوده است، همه چيز بيهوده بوده برايم...

می دانم دست کم بايد ۲ ساعتی ديگر منتظرت بمانم، بدبختانه بين مريض هم ندارد اين اشغال تلفنت!...هيچ مريضی ضروری تر وجود ندارد ...و من ، اينجا مريض از هجوم ترس و حالا شايد کمی هم اعتيادِ ماندن و شنيدن اين صدا!

 

اعتياد يعنی آتش زدنِ درون ، يعنی مريض چيزی يا کسی شدن ، يعنی باش به هر قيمتی و هيچ چيز برجسته تر از بودنِ آن نيست.

يعنی هی بنشينند و بگويند ، هی اصلا خودت با خودت جنگ کنی که ترکش می کنم ،امروز ، فردا، امروز ،فردا ... اصلا ترکش کن ، يک بار ، دو بار، يک ساعت ، دو ساعت ...کافی است يکبار ديگر چشمت بيفتد تا دلت بلرزد ،آهسته دست ميبري،همين يکبار فقط همين يکبارِديگر و آن يکبار يعنی تا ابد، هميشه...

 

همين يکبار فقط همين يکبار ديگر اين دکمه را می زنم! اگر باز هم آن بوق، چه؟؟؟

                                   اَه، لعنتی....

                                    و من بيدارم

 

**********************************************************

  من خسته ام

خسته از عبور هميشه چشمان تو

                                 بر دخترکان اين شهر

  خسته از اين انتظار بی فرجام تب آلود در تنهايی شبهايم

                                         برای شنيدن اندکی صدايت

                                                به مداوای ترسم

                        من از تو خسته ام

                                از خودم هم

                                         .......

                                    گفتم، بايد کاری کرد!