"ح" دوست ماست...

هجده تیر ماه بود که "ه" برادر "ح" را برده بودند، دور هم بودیم یکی چیزی گفت بقیه همه خندیدیم...دیدم "ح" به خودش گفت: "ه "را گرفته اند ،من چرا می خندم؟!

حکایت این روزهای من است،با هر خوشی که در دلم می آید فوری یادم می افتد که هنوز برادرانم،هنوز خواهرانم گرفتارند.

حالا ماه هاست پسر ها را که می بینم در دلم می گویم: مواظب خودت که هستی؟

 حالا انگار سال هاست چیزی از خودم را دورتر جا گذاشته ام .

حالا انگار مادر همه ی سهراب ها منم، خواهر همه ی نداها ...