درباره نویسنده
مانیا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • مهر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
دوستان من
     
  • خسرو داستان گو
  • خسرو خرد داستان گو
  • نازلی
کدهای اضافی کاربر



مهــــــر آب
خیال خاطره
نویسنده: مانیا - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

دلم می خواست شعری برایت می نوشتم

از همین روزهای ساده،سخت

مثل تکان دادن دست هام

وقتی از خیابانِ بی تو می گذرم

یا مکثی در ولنجک،

جایی بر لبه ی شهری

که خاطره ات پر رنگ تر می تپد

دلم می خواست شاعری بودم

مثل بامداد

تا برایت بنویسم:

"نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت"

دلم می خواست کنار خاطره ای ساده با تو

قدم می زدم

حلیم سید مهدی

یا برویم

هرچه باداباد

...

من از روزهای بی خاطره،بی دوست می ترسم!

نظرات ()



لبخند پائیز
نویسنده: مانیا - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

                                                                                برای محمـّد اسحق

از تو

خاطره ای ست

در خیال خیابان

که لبخند می زند

نظرات ()



آبان غمگین نود
نویسنده: مانیا - شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

                                                                          برای محمـّد اسحق خلیلی
 

فاجعه

...

آن قدر بزرگ

که روزها گذشت

و باورش

در من

هنوز نمی گنجد

تو در شهر قدم می زنی

و من

حالا

به یاد مهربانی لبخندی

که نیست

برای برق چشمانی

که رفت

کنار این خاک برایت می نویسم

محمـّد جان....

نظرات ()



سی ام مهر
نویسنده: مانیا - شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

حالا که آمده ام

 

از خواب شعر رفته ام

بر خواب تو  نیز

 

بگذارید زندگی کنم

بی وهم و بی خیال

نظرات ()



از شعر
نویسنده: مانیا - چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

برهنگی تنی

در لمس انگشتانم

و

کوبنده، قوی

ضربان قلبی

که شاعرم می کند

...

در خیال شعر نیامده ام

که رفتی

نظرات ()



بی دل، بی چراغ
نویسنده: مانیا - دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

باور یک دلی نبود

که سرنوشت مان

پرسه در تنهایی

بوسه بر خیال

نظرات ()



کوتاه بیا
نویسنده: مانیا - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

تو


قهرمان پرتاب نیزه ای


بر قلب من

نظرات ()



نیم نگاه
نویسنده: مانیا - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

ماه

بر ماهی مرده سلام نمی کند

آفتاب

بر ما

نگاه

نظرات ()



دریا
نویسنده: مانیا - دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

در افق آبی

دل به آسمان بسته

بر زمین

سر به سنگ ها که می کوبی

در دلم موج می زند

بالا

آرام بیا

رام

نظرات ()



بالاتر
نویسنده: مانیا - دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

از تو

عاشقانه هایم را پس،

بر بال بادبادکم

پرواز می دهم

 

نظرات ()



شمارش معکوس
نویسنده: مانیا - چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

بر سر انگشت های خیال

"ما بی شماریم"

پشت این درها

دیوارها

خالی از انتظار

"ما بی شماریم"

پای چوبه ها،دارها

"ما بی شماریم"

 

 

 

 

نظرات ()



حوالی غم های ما
نویسنده: مانیا - چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

                                                                                          برای تو،برای همه ی ما

در خاک می شوی

و لاله می دمد

...

آفتاب بلند کردستان

ستیزه نه

هنر داشت

نظرات ()



یاد
نویسنده: مانیا - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩

                                                                                 به زهرا بهرامی

می وزد

در موهای من

و  تو

 باد.

تفاوت

از زمین

تا چوبه ی دار

نظرات ()



پر واز کن
نویسنده: مانیا - شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

از تو که در من است

درد

...

و بوی پنجره ی اتاقی

که به دریا

باز نشد

...

بهار که بیاید

کوچ می کنم

...

پر واز کن پرستو

نظرات ()



نوح!
نویسنده: مانیا - دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩

کشتی ات را پارو زدم

ندیدم

نیافتم

جفت خود را

نظرات ()



نیستم
نویسنده: مانیا - سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩

کنار این تیرها ،تیرک ها

راه می روم، نمی ایستم

برج استوار

من نیستم

می شکنم

فرو می ریزم

در خود

...

نظرات ()



بالا نمی رود...خالی نمی شود
نویسنده: مانیا - یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩

بر ناسروده ها

بالا می آورم

خود را

که بالا نمی رود

از خالی خیال

از بغض و انتظار

نظرات ()



مردگان این سال ها ،عاشق ترین زندگان بودند
نویسنده: مانیا - دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

برای مسیح می نویسم

 

مسیح عزیز

نوشته بودی مادر نگین را به عنوان شهید نپذیرفته اند، فکر کردم به شهید ...

 

جنگ یک مبارزه بود برای دو طرف ، هر کس از خاک خودش دفاع می کرد چیزی برای دفاع از خود هم حتما بود شاید اسلحه ای در دست ، نفرینی بر لب یا کینه ای در دل...

من اما در دست ندا هامان چیزی ندیده ام حتا مشت گره خورده ای!

بر لب سهراب مان جز سکوت چیزی نخوانده ام

در دل شبنم هامان چیزی جزعشق به آزادی نبوده است.

نه! او شهید نیست، در یک جنگ برابر، در برابر دشمن

او کشته شده ، به قتل رسیده

آن سوی جنازه ی خواهران و برادرانم قاتلان ایستاده اند

بگذار همان تابوت ها،یادها که هنوز می رسند از دیار دشمنان را شهید بنامیم.

.

.

.

بعدا نوشت: این شعر احمد را دوست داشتم،خیلی

نظرات ()



Happy Birthday
نویسنده: مانیا - یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩

ضربآهنگ انگشتان تو بر تنم

کدام نت را می نواخت

که

چنگ چنگ دولای تو را بوسه می زدم؟

...

نظرات ()



نون مثل ...
نویسنده: مانیا - سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

نگاهم را پر می کنم از تو

تا به گاه نبودن ت

باران ببارد

*****

ریه هایم پر از هوای تو

نام ت را باز می دمم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »