برادرم حسین،امیرحسین، لحظه لحظه ی من تورا کم دارد
دریا که می روم
بی تو
موج ندارد
درد دارد
من
لعنت می فرستم
به عکس هایی که
جای تو در آن ها خالی ست
من
صدایت را
بغض می کنم...
پناهی نیست
برادرم حسین،امیرحسین، لحظه لحظه ی من تورا کم دارد
دریا که می روم
بی تو
موج ندارد
درد دارد
من
لعنت می فرستم
به عکس هایی که
جای تو در آن ها خالی ست
من
صدایت را
بغض می کنم...
پناهی نیست
برای محمـّد اسحق خلیلی
پرواز ،دفتر تازه ای ست
ورق می زنی
و
بادبادک ها
از تماشای اوج تو
به خاک می افتند
این جا
کنار پلک هایم
هوایت بارانی ست
تا اطلاع ثانوی!
دلم می خواست شعری برایت می نوشتم
از همین روزهای ساده،سخت
مثل تکان دادن دست هام
وقتی از خیابانِ بی تو می گذرم
یا مکثی در ولنجک،
جایی بر لبه ی شهری
که خاطره ات پر رنگ تر می تپد
دلم می خواست شاعری بودم
مثل بامداد
تا برایت بنویسم:
"نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت"
دلم می خواست کنار خاطره ای ساده با تو
قدم می زدم
حلیم سید مهدی
یا برویم
هرچه باداباد
...
من از روزهای بی خاطره،بی دوست می ترسم!
برای محمـّد اسحق
از تو
خاطره ای ست
در خیال خیابان
که لبخند می زند
برای محمـّد اسحق خلیلی
فاجعه
...
آن قدر بزرگ
که روزها گذشت
و باورش
در من
هنوز نمی گنجد
تو در شهر قدم می زنی
و من
حالا
به یاد مهربانی لبخندی
که نیست
برای برق چشمانی
که رفت
کنار این خاک برایت می نویسم
محمـّد جان....
حالا که آمده ام
از خواب شعر رفته ام
بر خواب تو نیز
بگذارید زندگی کنم
بی وهم و بی خیال
برهنگی تنی
در لمس انگشتانم
و
کوبنده، قوی
ضربان قلبی
که شاعرم می کند
...
در خیال شعر نیامده ام
که رفتی
باور یک دلی نبود
که سرنوشت مان
پرسه در تنهایی
بوسه بر خیال
ماه
بر ماهی مرده سلام نمی کند
آفتاب
بر ما
نگاه
در افق آبی
دل به آسمان بسته
بر زمین
سر به سنگ ها که می کوبی
در دلم موج می زند
بالا
آرام بیا
رام
از تو
عاشقانه هایم را پس،
بر بال بادبادکم
پرواز می دهم
بر سر انگشت های خیال
"ما بی شماریم"
پشت این درها
دیوارها
خالی از انتظار
"ما بی شماریم"
پای چوبه ها،دارها
"ما بی شماریم"
برای تو،برای همه ی ما
در خاک می شوی
و لاله می دمد
...
آفتاب بلند کردستان
ستیزه نه
هنر داشت
به زهرا بهرامی
می وزد
در موهای من
و تو
باد.
تفاوت
از زمین
تا چوبه ی دار
از تو که در من است
درد
...
و بوی پنجره ی اتاقی
که به دریا
باز نشد
...
بهار که بیاید
کوچ می کنم
...
پر واز کن پرستو
کنار این تیرها ،تیرک ها
راه می روم، نمی ایستم
برج استوار
من نیستم
می شکنم
فرو می ریزم
در خود
...
بر ناسروده ها
بالا می آورم
خود را
که بالا نمی رود
از خالی خیال
از بغض و انتظار