دلم می خواست شعری برایت می نوشتم
از همین روزهای ساده،سخت
مثل تکان دادن دست هام
وقتی از خیابانِ بی تو می گذرم
یا مکثی در ولنجک،
جایی بر لبه ی شهری
که خاطره ات پر رنگ تر می تپد
دلم می خواست شاعری بودم
مثل بامداد
تا برایت بنویسم:
"نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت"
دلم می خواست کنار خاطره ای ساده با تو
قدم می زدم
حلیم سید مهدی
یا برویم
هرچه باداباد
...
من از روزهای بی خاطره،بی دوست می ترسم!